به نام خدا
از همان ابتدا من انتخابم را کرده بودم ولی درست از دو هفته پيش بود که وارد جو انتخابات شدم. از آن عصرچهارشنبه بیستم خرداد 96 که به پيشنهاد خانواده رفتيم ستاد انتخابات روحاني واقع در چهارراه لشکر. اونجا توي محوطه ستاد صندلي گذاشته بودند و جمعيت زيادي نشسته بودند و مراسم مختلف فرهنگي و هنري اجرا مي شد. جو بسيار با نشاط و شادي بود . و من هم که عاشق اينگونه جمع ها . در همانجا بود که خانم مرضيه برومند و اميرحسين صديقي آمدند و صحبت کردن و شور و هيجاني بيشتر به جمعيت دادند . موقع رفتنشان هم خودم را بهشون رساندم و باهاشون عکس گرفتم . بعدش از اون هم که کنار خيابان عکس پخش مي کرديم و شعار مي داديم و "يار دبستاني" ميخوانديم . فرداي همان روز بود که به فکر اينجا افتادم و اين قالب را از جايي برداشتم و تغييرات تقريبا اساسي و دلخواه خودم را دادم و اينجا را فعال کردم . خيلي مطلب جمع آوري کرده بودم و به جرات ميتونم بگم که تا به حال نصفش را هم استفاده نکردم .
روزهاي بعد هم برنامه خانوادگي امان همين بود . عصرها تا پاسي از شب جلوي همان ستاد بوديم و هر کاري از دستمان بر مي آمد انجام ميداديم و براي مني که دوست دارم حتي با اين سن و سال و با اين موهاي سفيد پر از شور و شعف هيجان باشم داخل شدن به اين جمع ها و وارد شدن به قسمتهاي مديريتي راحت بود . تقريبا همه همديگر را مي شناختيم و قرار سر شب هايمان و شعار دادن هايمان تا پاسي از شب برقرار بود .
شور و هيجان بسيار زيبا و جالبي بود . وقتي که قاليباف انصراف داد به عينه ميشد استرس را در چهره تک تک اعضاء ستاد مشاهده کرد ولي همه مصمم بودند . وقتي که پيامهاي افراد مهم مي آمد شادي همه بر پا بود . خلاصه اينکه جو بسيار خوبي بود .
روز آخر تبليغات روحاني آمد مشهد و در ورزشگاه تختي مشهد ميزبانش بوديم و همانجا کنسرت 70هزار نفري سالار عقيلي برگزار شد . در زير آن باران شديد بهاري صحبتهاي روحاني را گوش کرديم و بعدش به ستاد برگشتيم و تا ساعت 2 نيمه شب شعار داديم و عکس پخش کرديم خودمان را به رخ رقيبان کشانديم .البته بعد از ورزشگاه ديگه من اصلا نتونستم هيچ شعاري بدهم . چون از بس چند روز قبل فرياد کشيده بودم و توي ورزشگاه شعار داده بودم صدايم کاملا گرفته بود و به زحمت مي تونستم صحبت کنم . طفلي بهار همه اش مي آمد کنارم و هي توصيه مي کرد که بابا شعار ندي . حتي نميگذاشت سوت بزنم .
تا اينکه پنجشنبه و جمعه گذشت . جمعه شب در جمع خانوادگي همه نگراني شيريني داشتيم . در اينکه فردا چه مي شود . و چه کسي راي مي آورد . من چند بار اين شعر را خواندم
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه انديشه ام ، انديشه فرداست
تا اينکه شنبه سي ام خرداد نتايج کم کم اعلام شد . اولين اعلام نتايج نشان از جلو بودن روحاني مي داد و به همين ترتيب باقي ماند تا ساعت 2 نتايج قطعي اعلام شد و خستگي تمام آن فرياد زدن ها و شب بيداري ها از تن امان با شادي خارج شد .
به يادگار اين پست را ثبت ميکنم تا سالهاي بعد اين خاطره شيرين برايم باقی بماند.
پ ن : یکی از ستادهای رئیسی حدود 50 متر پایین تر از ستاد ما آنطرف خیابان واقع بود. جلوی آن هم یک ستاد دانش آموزی روحانی بود. یکی از اقدامات جالب ستاد ما این بود که همگی راه می افتادیم می رفتیم جلوی ستاد دانش آموزی روحانی ، درست مقابل ستاد رئیسی و شعار می دادیم . اونها هم اونطرف شعار می دادند .خط و نشان هایی که بین این دو گروه رد و بدل می شد و شعارهایی که داده می شد.خیلی جالب بود . بنده خدا نیرو انتظامی ها هم درست وسط خیابان صف می کشیدند تا یک وقت این دو گروه از خیابان رد نشوند . هیچ وقت اون صحنه ای که لیدر ما روی صندلی می ایستاد و شعار می داد و وقتی که "روحانی.روحانی" سر می داد بر می گشت به طرف طرفدارهای رئیسی و با مشت دست راست به قلبش به نشانه محبت به روحانی می کوبید یادم نمیره . خیلی صحنه قشنگی بود .
موضوعات مرتبط:
صبح بهاری ...ما را در سایت صبح بهاری دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 81